تبلیغات
غم دل

در دلم به اندازه تمام کلماتی که حرف زده ام سکوت دارم
گاهی چه زیبا و آرام بخش است این سکوت
و گاهی چنان احساس خفقان می کنم که می خواهم با تمام وجودم از ته دل فقط فریاد بکشم
تا تو بودی سکوت معنا نداشت
غم معنا نداشت
همه شور بود و هیجان
لبهایم با کلمات غریبه شده اند
کلمات برای ساختن یک جمله کنار هم جا نمی گیرند
من همچنان در سکون و سکوت هستم
ولی
همانند پری که باد آن را به این سو و آن سو می برد در خلا سرگردانم
بی هیچ اراده ای
نه نیازی هست
نه شوری هست
نه امیدی
که بخواهم به آینده بنگرم
روزمرگی ها تمام زندگی را فرگرفته است
رقابت خورشید و ماه برای نمایان شدن روز به روز سخت تر می شود.
و هدف در این رقابت جای خود را گم کرده است
پس ناگزیرم که این سکون و سکوت را حفظ کنم
.




دوشنبه 23 مرداد 1391 | نظرات ()
 

دیدی دلم شکست!

دیدی چینی اصل قلب خویش

سپردم به دستهای خواهشت

دیدی بی حواس!

پایت به سنگ خورد،افتاد بر زمین...شکست

دیدی چه بی صدا دلم شکست!

دیدی حدیث عشق و جنونت فسانه بود

دیدی عاشقانه هایت فقط یک ترانه بود

دیدی عشق پاک من برایت بهانه بود

و کلام نگاهم برایت چه بیگانه بود

عشق من


 دیدی کوهکن!

 دیدی به جای کوه غم ،تیشه ات قلب من نشانه گرفت

دیدی قایق عشقم ز دریای محبت کناره گرفت

کبوتر دلم هوای آشیانه گرفت

آسمان غم ابر ناله گرفت

دیدی ...عشقت حباب بود و در هوا شکست

دیدی دلم شکست

بی وفا!

بیهوده مکوش دلریزه های مرا جمع آوری کنی

مرا با دروغ های خود باز راضی کنی

که از چهره ام رفع دل آزاری کنی

با اعتمادم بازی کنی

دیدی دیوار صوتی هفت شهر عشق با ناله غم شکت

دیدی دلم شکست!


 

 دیدی.....نفهمیدی

عشق دلباختگیست

برای دلبر سوختگیست

با رنج و غم آمیختگیست

و در آخر با مرگ در آویختگیست

 

دیدی صیاد

دیدی کبوتر جلد بام تو در گوشه قفس بال و پرش شکست

دیدی؟.......نه ندیدی

باور نمی کنم

چون هرگز راز دل نگفتمت

با دیده غمین فقط نگریستمت

شاید در سوگواری وفا گریستمت

من دگر آن عاشق همیشه نیستمت


 باد بی صفا!

دیدی کلبه چوبی اعتمادم با وزش خشک جور تو چه ناروا شکست

دیدی دلم شکست؟

دیدی زمن چه ماند؟

اشکی همیشگی

گلی تازه نشدنی

بی دلی باور نکردنی ،خاطره ای دست نیافتنی

دیدی سنگدل!

کوزه چشم من که چشمه ناب ترانه بود

با سنگ دلت برای همیشه شکست

دیدی دلم شکست؟

دیدی هرگز ترا نشناختم

همه چیز را در نرد عشق باختم

من که با تو رویاهای جوانی ساختم

شجاعانه بر لشگر رقیبان تاختم

دیدی شاه بیت غزلهای ناب من

شعر من پس از تو چه سرد شد

دشت سبز عشق چه زرد شد

سراسر دنیا حدیث درد شد

کودک روحم در آسیاب غم مرد شد

دیدی همبازی کودکی

در بازی قشنگ مهر

آخر تو جر زدی

بردی و جایزه ات یک عشق تازه بود

حال ببین در من .... بهار غروب کرده را

پاییز رسوب کرده را

زمستان خانه خریده را

تابستان مستانه رمیده را

بیا .....دلریزه های یاقوت گونه ام را بده

نمی توانی مثل قوری قدیمی مادربزرگ بندی بر آن زنی

ترسم که تیزی لبه هایش

دست نامهربان ترا چون خود زخمی کند

ای عشق حقیقی در ما طلوع کن

بگذار تا قلب پاک ما با نیشتر غم تو بسوزد و بسازد

و با جرعه های می ات مست کند

مست مست

و چون قطره ای ما را به اقیانوس تو برساند




دوشنبه 20 مهر 1388 | نظرات ()

گاهی جدایی ما آدم ها از یکدیگر ساده تر از آن است که فکرش را بکنیم . غاده شاعره توانمند سوری در شعری که در ادامه به آن اشاره خواهم داشت زنانه ترین بودن ها و با هم نبودن ها را به زیبایی تمام به تصویر می کشد .

خوب که به اطراف نگاه می کنیم می بینیم مدت هاست که از خیلی چیز ها و خیلی آدمهای دیگر جداییم بی آنکه بدانیم .

جدایی همین است

اینکه با تو باشم و با من باشی  و باهم نباشیم

جدایی همین است

اینکه یک خانه ما را در بر گیرد

اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد

جدایی همین است

اینکه قلبم اتاقی باشد

خاموش کننده صداها با دیوارهای مضاعف

و تو آن را به چشم نبینی

جدایی همین است

اینکه در درون جسمت تورا جستجو کنم

وآوایت را در درون سخنانت جستجو کنم

و ضربان نبضت را در میان دستت جستجو کنم

جدایی همین است





پنجشنبه 6 فروردین 1388 | نظرات ()

منم این خسته دل درمانده

به تو بیگانه پناه آورده

منم آن از همه دنیا رانده

در رهت هستی خود گم کرده

از ته کوچه مرا می بینی

می شناسی ام و در می بندی

شاید ای با غم من بیگانه

بر من از پنجره ای می خندی

با تو حرفی دارد دل خسته و بیمارم

جز تو ای دور از من از همه بیزارم

آره خوب همیشه اونی که دوسش داری قلبتو می شکونه ولی نه هیچ وقت

نامید نمیشی. این و واسه خودم نمی گم ولی...




دوشنبه 26 اسفند 1387 | نظرات ()

 

دلم گرفته ای خدا هوای گریه دارم

تو آسمون قلبم کلی گلایه دارم

آخ ای خدا این آخر قصه ام نیست

این دل من لایق شکستن نیست

والا خدا حرف نگفتم زیاده

قلب گرفتم بیحاله

ختم کلام ای آدما

یه آسمون ستاره

حرفای بی اراده

یه قلب پاره پاره

که دیگه نا نداره




دوشنبه 8 مهر 1387 | نظرات ()